مدتها بود دلش میخواست یه سر به بازار عشق بزنه اما فرصت نکرده بود.اینقدر سرش شلوغ بود که حتی بعضی وقتا فکراشم از یادش میرفت.ولی هرقت تلویزیون رو روشن میکرد و اون رزای سرخ ورودی بازار رو مید ید یا اون سر در و دیوارای قرمزش که با قلبای بزرگی تزئین شده بود اون خندهها
محبتا
بوسه ها
دلش واسه اونجا اب میشد.همه جا تعریف اون بازار بود.هر ترانه ای که خونده میشد رنگ و بوی عشق داشت و تو همه ی عکسا و پوسترا نشونه ی عشق پیدا بود همه ی کانالای تلویزیون همه ی شبکه های رادیوئی.تو هر تاکسی که سوار میشدی زمزمه ی عشق رو می شنیدی از کنار هر کسی که رد می شدی عطر عشق رو احساس می کردی ...
تصمیم جدی گرفت اخر هفته حتما بره اونجا.فرداش که رفت سره کار یه ابلاغ ماموریت بهش دادن که واسه یه مدت باید میرفت یه جای دور.با ناراحتی بار سفر رو بست و رفت.تو این مدتی که ماموریت بود و از شهرشون دور بود تمام فکرش پی بازار بود دلش میخواست زودتر برگرده...
روز اخر با کلی ذوق وشوق چمدونش رو بست و حرکت کرد.نزدیکای غروب رسید خونه.اینقد خسته بود که به هیچ جا نگاهم نکرد.گرفت خوابید که فردا صبح زود بیدار شه بره بازار.